این کار تو بود، کار سرنوشت نیست

•مه 5, 2012 • نوشتن دیدگاه

ما مال هم بودیم، کنار هم بودیم، ولی‌ تو رفتی‌ برنگشتی…توی خوابه هم بودیم، روی قاب عکس بودیم …این کار تو بود، کار سرنوشت نیست!

بودن یا نبودن، مسئله این است

•فوریه 28, 2012 • نوشتن دیدگاه

شازده کوچولو می گفت :
گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود
اما ماندنی بود .
این بودنش بود که او را تبدیل به گل من کرده بود

خیلی‌ دیر

•فوریه 28, 2012 • نوشتن دیدگاه

«نبودن‌هایی‌ هست که هیچ بودنی جبرانشان نمیکند
کسانی‌ هستند … که هرگز تکرار نمی‌ شوند
حرف‌هایی‌ هست … که معنی‌‌شان را … خیلی‌ دیر می‌‌فهمیم …
خیلی‌ دیر»

منو بگیر تو بغل خودت خدا جونم

•فوریه 27, 2012 • نوشتن دیدگاه

ای خدا،‌ای خدااااا، من دردمو به کی‌ بگم؟ من غصه هامو به کی‌ بگم؟ اشکای منو کی‌ پاک می‌کنه؟ کی‌ پا به پای من اشک میریزه؟ غصه می‌خوره؟ کی‌ منو دلداری میده؟ چرا من اینقدر تنهام؟ چرا مامانیمو بردی؟ چرا منو نمیبری؟ منم ببر پیش خودت، اینجا هیچکس به فکر‌ من نیست، اینجا دلی‌ برای من نمیسوزه. اینجا همه پی‌ کار خودشونن، همه فقط فکر‌ خودشونن…من برای این دنیا زیادی حساسم. من طاقت این چیزارو ندارم…من بسمه، خسته شدم، دلم تنگه، دلم شکسته، ناراحتم، عصبیم، عصبانیم، دیوونه ام، این زندگی‌ که من دارم از جهنم هم برام سخت تر شده. منو می‌بری پیش خودت؟ یا یک راهی‌ جلوی پام بذار که بهتر بشم، یا از من بگذر و منو ببر پیش خودت!
من دیگه خسته شدم. من دلم بغل می‌خواد، منو بگیر تو بغل خودت خدا جونم.

 

 

نقطه‌ی جوش

•فوریه 27, 2012 • نوشتن دیدگاه

نقطه‌ی جوش همان نقطه‌ ایست که همه چیز کم کم بخار می‌شود…»
محو می شود
کمرنگ می شود
آدمها را به » نقطه جوش» نرسانید….!»

روحت شاد مامانی جونم

•فوریه 27, 2012 • نوشتن دیدگاه

مردم جدائی «نادر از سیمین» رو جشن گرفتن…من جدائی از تورو به عزا نشستم…

پی‌ نوشت: یک ساله پیش این موقع من برای بار آخر مامنی‌ جونمو دیدم. صبحش که بیدار شدم برا همیشه رفته بود…فردا سال مامنی‌ جونمه…من اینجا تو غربت، تو این شهر قریب، تک و تنها به عزا می‌شینم…روحت شاد عزیز دلم، رفتیو همه خوشی‌، شادی رو با خودت بردی.

ناراحتم از دستت،

•فوریه 27, 2012 • نوشتن دیدگاه

این روزها که می‌گذره هیچ وقت یادم نمیره. من این روزها از همیشه بیشتر به تو احتیاج داشتم. تو ولی‌ اینقدر غرق «درست» کردنی که نمی‌بینی داری همچیرو خراب میکنی‌؟ چه فایده ؟ چه فایده؟ من امروز بهت نیاز داشتم، فردا بهت نیاز دارم، چه فایده؟ کی‌ منو دلداری بده؟ کی‌ بگه: «عزیزم غصّه نخور، مامان بزرگت جاش خوب، رفته بهشت، رفته پیش خدا، گریه کنی‌ ناراحت می‌شه» کی‌ بگه؟
کارت نه چیزیرو درست می‌کنه، نه خودش درسته! تو این روزهای سخت تو باید بهم دلداری می‌دادی. هیچ انتظاری که ازت نداشته باشم، این یک انتظارو می‌تونم داشته باشم…دوست داشتن فقط حرف نیست. بغل نشستنو «لنگش کن» گفتن نیست. بعضی‌ وقت‌ها باید سبک سنگین کنی‌ ببینی‌ کدوم کار درسته کدوم کار غلط. تو نمیکنی‌، منو تنها گذاشتی تو غمو غصم، تو دردم، تو گریه‌ها، تو تنهایی‌.
منو با غمه مامانیم تنها گذشتی. حتا به خاطر این هم از حرفت نگذاشتی. بهت التماس کردم «من بهت احتیاج دارم، بخدا دیگه طاقت ندارم، توروخدا بس»…نفهمیدی. درد منو نفهمیدی. ندیدی…بازم گفتی‌ «باید تحمل کنیم، برا آیندمون خوبه»…
ناراحتم از دستت، خیلی ناراحتم…فقط همین.

 
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.